![]() |
![]() |
|
| بگی نگی عشقی... |
|
داشتم خودم رو واسه كنكور آماده ميكردم كه درگير يه عشق جديد شدم.واسه خواهرم خواستگار خوبي پيدا شده بود و منم هوايي شده بودم! دلم يه عشق يا شايد يه شيطنت ميخواست.ميگن آدما وقتي از صبح تا شب يه چيزي رو بخوان خيلي زود بهش ميرسند.منم همش توي اين فكر نبودم ولي خب... اولين بار به عنوان يه مسافر سوار تاكسي اش شدم.ظاهر خوب و مرتبي داشت.سر به زير هم بود.اولش نه من حواسم بهش بود نه اون حواسش به من.چند تا مسافر ديگه هم سوار بودند.تا اينكه سر دردو دل يكي از مسافرها كه پيرمرد خوش مشربي بود باز شد.داشتند از زمين و زمان و عشق و عاشقي حرف ميزدند.اون موقع ها مثل الان نبود كه همه تا ميشينند از گروني و مسكن و كرايه خونه و بنزين حرف بزنند.اون موقع ها چهار تا حرف هم كه مي زدند از معشوق گله كردن و قدر جووني رو دونستن بود.خلاصه داشتند حرف ميزدند كه من هم از عالم حپروت؟(هپروت؟) در اومدم و به حرفاشون گوش كردم.تازه بهش توجه كردم.ديدم خيلي راحت داره حرف ميزنه.خيلي قشنگ و شيرين مسائل رو تجزيه و تحليل ميكرد.جوري كه همه مون ميخكوب شده بوديم ومحو تماشاي اين موجود.خوشم اومد ازش.به دلم نشست.اصلا هم نگاهم نميكرد.به هيچ كس نگاه نميكرد.از آقايي و وقارش خوشم اومد.خلاصه اون روز به آخر خط كه رسيديم خواستم كرايه رو حساب كنم كه با يه حالت قشنگي گفت:مهمون باشيد اين يه دفعه رو.قابل شما رو نداره.هر كاري كردم پولش رو نگرفت.منم اهميت ندادم و رفتم سر كلاس.اون روز گذشت و فرداي اون روز بازم اتفاقي سوار همون تاكسي شدم و بازم موقع پياده شدن پولي ازم نگرفت.پرسيدم:ببخشيد چرا پولتون رو نميگيريد؟ خب حقتونه ومن بايد پولشو بدم.گفت:مرام و مردونگي پدرتون و كارهايي كه ايشون واسه من انجام دادن با اين پول ها جبران نميشه ولي خب... به پدرتون سلام من رو برسونيد.بگيد امير كوچيكه شماست.يه چشم گفتم و پياده شدم.شب موقع شام همين طوري به بابام گفتم امير ميشناسي بابايي؟ ديدم چشماش گرد شد.گفت تو از كجا ميشناسيش؟گفتم:هيچي بابا امروز سوار تاكسي شدم راننده برگشت گفت به بابات سلام برسون.همين به خدا.كلي سوال و جواب كرد كه كي ديديش؟و كجا بوده.ازش پرسيدم.گفت پسر يكي از دوستاي قديميمه.قبلا اومده بود پيشم مشكل داشت منم كمكش كردم كه مشكلش حل بشه.اگه ديديش بگو بياد پيشم.كارش دارم...
پ.ن:دوستان عزيز به خاطر تاخير در نوشتن اين داستان من رو ببخشيد.ديگه تا چند پست آينده فقط داستانم رو بخونيد و لذت ببريد...!!! پ.ن:نظر... نظر... نظر... يادتون نره لطفن...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 16:58 توسط رها |
|
|
سلام دوستان.خيلي وقته كه سري نزدم.بذاريد به پاي شلوغي كلاس هاي دانشگاه و درس و كلاس.وگرنه من خيلي وبلاگم رو دوست دارم و همچنين شما رو.اگه تو اين تقريبا يك سال اذيتتون كردم اگه حرفي شده اگه گاهي حوصله نداشتم حلالم كنيد.چند روزه كه حوصله هيچ چيز و هيچ كس رو ندارم.فقط اين وبلاگه كه ميتونه حرفامو توي خودش نگه داره.شما هم مختاريد هر چي كه دوست داشته باشيد بگين.ولي من كه از اين دنيا چيزي جز بدي و خوشي لحظه اي نديدم.اگه شما ديديد لطفا به من هم خبر بديد.خيلي حرفاي نگفته دارم ولي بهتره براي اون كسي كه ميدونه چي ميخوام بگم بيشتراز اين دردسر درست نكنم و به قول خودش خفه اش نكنم.ولي ميخوام بگم كه اگه رفتي مديوني اگه به من فكر كني.هر جاي دنيا كه بودي فكر موقعيتت رو بكن و بفهم به كي،كجا فكر كني.گلم واسه تو خيلي بهتر از من پيدا ميشه.دنبال كسي بگرد كه قدرت رو خوب بدونه نه مثل من.... اصلا ولش كن بذار راحت باهات صحبت كنم.بذار اين چند صباح باقي مونده.... رو خوش باشيم.هيچ كس به جز تو نمي دونه كه تو دلم چه خبره.به قول تو هيچي نگو بغضم تركيد.......!!!! دوستت دارم خيلي بيشتر از اوني كه ميتوني تصورش رو بكني.خيلي دلم واست تنگ ميشه.ولي يادت باشه به من فكر نكن.... خواهش ميكنم از دستم ناراحت نشو به خاطر شعري كه ميذارم... ديگه برو، به هق هق افتادم. آن دم كه مرا مي زده بر خاك سپاريد زير كفنم خمره اي از باده گذاريد تا در سفر دوزخ از اين باده بنوشم بر خاك من از ساقه انگور بكاريد ان لحظه كه با دوزخيان كنم ملاقات يك خمره شراب ارغوان برم به سوغات هر قدر كه در خاك ننوشدم از اين باده صافي بنشينم و با دوزخيان كنم تلافي جز ساغر و مي خانه و ساقي نشناسم بر پايه پيمانه و شادي ست اساسم گر همچو هماي از عطش عشق بسوزم از آتش دوزخ نهراسم،نهراسم آندم كه مرا مي زده بر خاك سپاريد زير كفنم خمره اي از باده گذاريد در خاك من از ساقه انگور بكاريد... دوستت دارم ساسي من،گل من،عشقم.عاشقم باش.هميشه دوستت خواهم داشت.جون رها ديگه فكر هيچي نباش.مي خوام وقتي ميري دلت روشن باشه.خوب فكر كني و تصميم بگيري.ايشالله كه هميشه خوب و خوش و سلامت باشي. سفر بي خطر عشقم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:2 توسط رها |
|
|
عاشقم من عاشقي بي قرارم كس ندارد خبر از دل زارم آرزويي جز تو در دل ندارم من به لبخندي از تو خرسندم به مهر تو اي مه آرزومندم برتو پايبندم از تو وفا خواهم من ز خدا خواهم تا به رهت بازم جان تا به تو پيوستم از همه بگسستم بر تو فدا سازم جان خيز و با من در افقها سفر كن دل نبازي چون نسيم سحرخان ساز دل را نغمه گر كن همچو بلبل نغمه سر كن نغمه سر كن... ماه من از تو دلگيرم.چرا سراغي از من نمي گيري؟مگه نميگفتي كه دوستت دارم؟مگه نميگفتي بي تابت كردم؟پس چرا نه زنگي؟نه اس ام اسي؟اينه رسمه عاشقاي اين دوره و زمونه؟يكم توجهي،يه دلخوشي اي حداقل...باشد كه دركم كني ودوستم بداري
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:17 توسط رها |
|
|
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم تويي آن آسمان صاف و روشن من اين كنج قفس مرغي اسيرم ز پشت ميله هاي سرد و تيره نگاه حسرتم حيران به رويت در اين فكرم كه دستي پيش آيد و من ناگه گشايم پر به سويت در اين فكرم كه دريك لحظه غفلت از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگي از سر بگيرم در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا ياراي رفتن زين فقس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست زپشت ميله ها هرصبح روشن نگاه كودكي خندد به رويم چو من سر مي كنم آواز شادي لبش با بوسه مي آيد به سويم اگر اي آسمان،خواهم كه يك روز از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر،كه من مرغي اسيرم من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان مي كنم ويرانه اي را اگر خواهم كه خاموشي گزينم پريشان مي كنم كاشانه اي را
فروغ، آن دخترك زيرك و بازيگوش ... فروغ آن نوجوان سبكبار و فارغ، فارغ از هر قيدي كه او را از آنچه حق خود مي دانست دور مي كرد. فروغ ، آن زن ، زني كه فرياد زنان بود... و مادر شد... و آنقدر گفت و نوشت تا ذهن خود را با قلم بر سپيدي كاغذ گسترد. و باز هم سبكبار و فارغ ، اما بزرگتر... او هنوز همان دخترك بازيگوش بود.... تنها با اين تفاوت كه تا آن روز چشمهاي اطرافيان را گرد از تعجب مي كرد و امروز ، چشمان تمامي آدمها آدمهاي اين شهر... كه او به آشوب شان كشيد. همه را در هم ريخت ... همه را با ذهنيت و ديدگاه شان... برداشته از كتاب شهرآشوب نوشته مريم جعفري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:58 توسط رها |
|
|
امشب در سر شوري دارم امشب در دل نوري دارم باز امشب در اوج آسمانم راضي باشد با ستارگانم امشب يك سر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم از شادي پر گيرم كه رسم به فلك سرود هستي خوانم در بر حور و ملك در آسمان ها غوغا فكنم سبو بريزم ساغر شكنم امشب يك سر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم با ماه و پروين سخني گويم وز روي مه خود اثري جويم جان يابم زين شب ها جان يابم زين شبها ماه و زهره را به طرب آرم از خود بي خبرم ز شعف دارم نغمه اي بر لب ها نغمه اي بر لب ها امشب يك سر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم باز امشب در اوج آسمانم راضي باشد با ستارگانم
دل نوشت:اين واسه كسيه كه ازم دوره.خيلي دور ولي ميدونم كه دلش با منه.ميدونم به من فكر ميكنه.ميدونم شبها به شوق من ميخوابه.پس اي هستي من بدان و آگاه باش كه من هم به تو فكر ميكنم.منم مثل تو...پس اگر هم گاهي بي توجهي مي كنم بخدا دست خودم نيست خودت از من خبر داري ميدوني كه چقدر دلتنگم.پس اگه ناراحت شدي عشق من ببخش.دوستت دارم بي نهايت، با كفايت، تا قيامت..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:14 توسط رها |
|
|
سر ظهر بود كه زنگ خونه امون رو زدند.تا اومدم برم در رو باز كنم ديدم ماماني داره با مامانم مياد تو.دويدم تو بغلش.شروع كرد به بوسيدن و قربون صدقه ام رفتن.اومدند تو و من هم رفتم كه چايي بريزم.چند لحظه بعد مامانم اومد تو آشپزخونه و گفت:رويا جون بذار من چايي رو مي ريزم.تو برو پيش ماماني تنها نباشه.زشته.با تعجب نگاهش كردم و چيزي نگفتم.رفتم پيش ماماني.گفت:بيا بشين دخترم.مي خوام برات يه چيزي رو تعريف كنم.يه آن ترس برم داشت.پيش خودم گفتم نكنه از جريان من و رضا بويي برده.رفتم كنارش نشستم.گفت:خيلي دوستش داري؟ گفتم:كي رو ماماني؟ گفت:ببين عزيزم من همه چيز رو ميدونم.بالاخره اين موها رو كه تو آسياب سفيد نكردم.ميفهمم كه حتما خيلي خاطرش رو ميخواي كه اينطور بهم ريخته اي.نه تنها من ميدونم بلكه مطمئن باش هم مامانت ميدونه هم بابات.ولي چون ميدونن و مطمئن هستند كه دخترشون دست از پا خطا نميكنه و شير پاك خوردست به روت نميارند.ولي من ميخواستم كه بهم بگي.هر چي كه تو دلت هست رو صادقانه بگو و مطمئن باش كه من دهنم قرص و محكمه.اگه از سنگ صدا در بياد از من در نمياد.پس راحت باش و بگو.اولش خجالت ميكشيدم كه حرف بزنم ولي اينقدر حرف زد برام كه تمام ماجرا رو تعريف كردم.بهش گفتم كه هر روز ميبينمش.گفتم كه بهش علاقه دارم. گفتم كه رضا گفته برات صبر ميكنم تا درست تموم بشه.تمام اينها رو گفتم و ماماني مثل يه سنگ صبور فقط گوش ميداد.تا اينكه حرفام تموم شد.گفت:از كجا معلوم كه به ده تا دختر ديگه هم همين حرف رو نزده باشه؟اين رو كه گفت زدم زير گريه.گفتم:تو رو خدا ماماني اگه چيزي ميدوني بگو.گفت:اِاِاِاِاِ دختر كه اينقدر نازك نارنجي نميشه.يكم صبور باش دختر.ناسلامتي پس فردا مي خواي زن زندگي بشي.نميشه كه با هر چيز كوچيكي بزني زير گريه كه... دست خودم نبود ميدونستم ماماني از ته دل اين حرف رو زده ولي يه جورايي دلم شور زد و نگران شدم كه نكنه ماماني چيزي ديده كه اينطوري مي گه.خلاصه اون روز هم گذشت.چند روز به همين منوال گذشت تا اينكه شروع كرد به ساز مخالف زدن و زير گوشم خوندن كه بذار بيام با بابات صحبت كنم كه زود تر تكليف ما رو معلوم كنه.منم كه با بابام اتمام حجت كرده بودم و نمي خواستم خودم رو زود لو بدم و ضايع كنم هي امروز،فردا ميكردم و هر روز بهانه جديدي مي آوردم.تا اينكه يه روز موقع تعطيل شدن از مدرسه ديدم جاي هميشه گي نيست.خيلي جا خوردم.اولش فكر كردم شايد دير كرده حتما مياد.ولي 5 دقيقه،10 دقيقه،15 دقيقه منتظر موندم ولي نيومد كه نيومد.منم خيلي ناراحت و غمگين راه افتادم برم خونه كه از يه كوچه خلوت و بن بست بيرون اومد.خيلي از دستش ناراحت بودم اما همين كه گفت سلام تمام ناراحتيم رفع شد...اون روز خيلي باهام حرف زد.حرفش،حرف از دوست داشتن و منتظر موندن و آينده و اين چيزها نبود.خيلي پكر بود.هي ميگفت من ميخوام زودتر عقد كنيم تا بتونم برم سر كار و كلي از اين حرف ها زد.انقدر حرف زد و زد و زد منم غافل از اينكه خيلي وقته بيرون از خونه ام يهو ديدم ماماني رو به روم ايستاده! ميخواستم از خجالت آب بشم برم توي زمين تو نگاهش يه چيزي بود كه از صد بار كتك زدن بدتر بود.سرم رو انداختم پايين و بدون هيچ حرفي رفتم تو خونه.يكم بعدش ديدم ماماني اومد بالا.نشست رو به روم و فقط گفت:چقدر ميشناسيش؟ شروع كردم به تعريف كردن ازش كه پسر خوبيه و آقاست و خانواده داره و چنين و چنانه.خلاصه هي گفتم و گفتم تا اينكه ماماني گفت:خيله خوب بسه.سرم رفت.فهميدم زياده روي كردم.يه ببخشيد گفتم و خواستم بلند شم كه گفت:كجا؟؟ هنوز كار دارم باهات.بشين.زنگ زد به يكي از كارمندهاي شركتش كه بياد بالا.راستي اين رو يادم رفته بود بگم ثروت خانواده مادريم از پارو بالا مي رفت.شركت مهندسي و ويلا تو شمال و خلاصه وعضشون خوب بود.تعجب كردم.هيچي نگفتم كه ماماني گفت:الان بهت ثابت ميكنم كه اين شازده جنابعالي كه اينقدر تعريف كردي چقدر هم تعريفي هستند...آقاي رحيمي از با سابقه ترين كارمند هاي ماماني اومد بالا.ماماني هم گفت:هر چيزي كه ديدي رو برام تعريف كن.آقاي رحيمي گفت:خانم طبق فرمايش شما من چند روزي ميشه كه آقاي رضا ... رو تعقيب ميكنم.از صبح كه از خونه ميزنه بيرون اول ميره پيش خانمي به اسم آزيتا... و از ايشون سفارش كار ميگيره.تا ظهر دنبال انجام سفارشات خانمه.براي ناهار ميره دنبالشون و با هم ميرن بيرون.بعد از ظهر هم تو پارك ها الاف ميگرده و دنبال اين دختر و اون دختره.و تازه اين رو متوجه شدم كه متاهل هم هستند يه بچه دو ساله هم دارند.همسر ايشون هم خانم آزيتا... هستند.... ديگه حرفاش رو نميشنيدم.فقط حس ميكردم دلم ميخواد بكشمش.حالم از تموم مردها بهم خورد.به خودم كه اومدم تو خونه بودم و بالشم خيس خيس بود.روز بعدش كه اومد دم مدرسه هر چي از دهنم در ميومد بهش گفتم و رفتم خونه.خوشحال بودم كه ماماني به اين خوبي تونسته بود ماهيت پليد رضا رو بهم نشون بده.ولي يه حسي ته دلم هنوز نسبت بهش داشتم.حسي بين ترحم و عشق بود.از اون روز پشت دستم رو داغ كردم كه ديگه به هيچ پسري حتي نگاه هم نكنم چه برسه كه فكر كنم.اما غافل بودم از دست تقدير كه چيز ديگه اي رو برام رقم زده....عشق دوم وقتي به سراغم اومد كه سال سوم دبيرستان بودم.داشتم كم كم خودم رو براي كنكور آماده ميكردم كه....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:13 توسط رها |
|
|
سلام.من برگشتم.با يه عالمه خاطره. با يه عالمه غم.با يه عالمه شادي.با يه عالمه تجربه.اگه بگم به اندازه تموم دنيا بزرگ شدم به اندازه تموم كهكشون ميفهمم دروغ نگفتم.من عوض شدم.شايد اولش براي خودمم باور كردني نبود ولي حسش كردم.با تموم وجودم حسش كردم.دريارو حس كردم.دنيارو حس كردم.مرگ رو حس كردم.همه اون چيزهايي رو كه حتي فكرشو نميكردم دوباره حس كنم دوباره تجربه كنم رو با هم تجربه كردم.... چقدر حس خوبيه دوباره متولد شدن.دوباره نوشتن.دوباره لمس كردن.دوباره زنده شدن.تموم اين چيزهارو مديون يه چيزم.يه چيزي كه در عين زيبايي و بزرگي ترسناكه،خطرناكه آدم رو از خود بيخود مي كنه.....دريا...... تمام اين چيزهارو دريا بهم داد.تجربه كردم،حس كردم،لمس كردم.خيلي حس خوبيه وقتي خودتو به امواج مي سپاري.انگار كه ميدوني ميخواد كجا ببردت.انگار باهاش هم صدا ميشي انگار تموم وجودت از اون ميشه.چه حس خوبيه يكي شدن.يكي بودن...يه حسي كه در عين خوبي يه كم ترسناكه.حسي كه دريا بهم ميداد حس آرامش بود حس كسي كه ازت كمك ميخواد وقتي ميري بهش كمك كني بهت پشت ميكنه بهت سيلي ميزنه.انگار كه ميگه چرا كمك ميكني؟وقتي بهش نگاه ميكني آرامش وجودت رو پر ميكنه ولي وقتي حسش ميكني كاملا فرق داره.وقتي ميري تو آب حس ترس تموم وجودت رو در برميگيره.حس اينكه الان زير پاهات خالي ميشه و تمام... شب هاش كه ديگه معركه اس هم بهت آرامش ميده هم دلتنگي هم غم هم درد دوري از عزيزت از كسي كه دوستش داري...من دريا رو با هيچ چيز تو دنيا عوض نميكنم.روز آخر با گريه سوار ماشين شدم.نميخواستم از دستش بدم.آرامشش رو،ترسش رو،خوبيش رو دوست داشتم.دوست نداشتم آرامش رو ازم بگيرند چون بهش نياز داشتم.دوست نداشتم ترس رو ازم بگيرن چون با تمام وجود حسش ميكردم.يه زماني آدم بايد تجربه كنه تا بفهمه تو دنياي اطرافش چي ميگذره ومن تجربه كردم دريا اين اجازه رو به من داد كه تجربه كنم.كه كشف كنم كه گريه كنم كه زار بزنم.كه برم تو بغلش مثل بچه گيم باهاش حرف بزنم.از غم دوري براش بگم.از خودم.از اطرافيانم.از چيزايي كه ميخوام و نميخوام.از احساسي كه دارم و ندارم.از خوشحاليم براش بگم.از بي وفايي براش بگم.و اونم فقط گوش كنه.سنگ صبورم باشه حرفام رو با خودش نگه داره.آره.من دريا رو دوست دارم....من برگشتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:14 توسط رها |
|
|
هر كسي دنبال خبر مي گرده بهش بگيد عشق داره برمي گرده عشق مياد همين روزا خيلي زود عشق مياد تازه ميفهميد كي بود وقتي مياد دورو برش شلوغ نيست اين دفعه حتما خودشه دورغ نيست وقتي مياد زندگي آسون ميشه مياد و تو خونه ها مهمون ميشه هر كسي دنبال خبر ميگرده بهش بگيد عشق داره برميگرده عشق مياد همين روزا خيلي زود عشق مياد تازه ميفهميد كي بود عشقه ديگه،فقط يكم پير شده از عاشق ها يه خرده دلگير شده عشقه ديگه فقط تو هيچ خوابي نيست شبيه اين عشق هاي قلابي نيست عشقه و نامه هاي راه دورش عشق مياد،عشق و دل صبورش مياد و اين پنجره ها وا ميشه دلخوشيه گمشده پيدا ميشه عشق مياد شهرو خبردار كن اينو براي همه تكرار كن... پ ن:خب اينم از دومين آپ تو يه روز.بي معرفت نشيد نظر نديد ها...من دارم ميرم سفر.تو اين چند روز بچه هاي خوبي باشيد تا من برگردم و ادامه داستانم رو بنويسم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 19:39 توسط رها |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم،خيره بدنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم،گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه:شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه،محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي: -(از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب،آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا،كه دلت با دگران است! تا فراموش كني،چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:حذر از عشق؟_ندانم سفر از پيش تو،هرگز نتوانم نتوانم!
روز اول،كه دل من بتمناي تو پر زد چون كبوتر،لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدي،من نه رميدم،نه گسستم
باز گفتم كه:تو صيادي و من آهوي دشتم تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم،نتوانم! اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب،ناله تلخي زد و بگريخت...
اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه:دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستن،نرميدم رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهاي دگر هم نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نكني ديگر از آن كوچه گذر هم...
بي تو اما،به چه حالي من از آن كوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 19:6 توسط رها |
|
|
اون شب تا صبح چشم رو هم نذاشتم.خدا خدا مي كردم كه بابام چيز بدي بهم نگه.البته ميشناختمش،هيچ وقت از روي شكم حرف نمي زد.يعني هميشه حتي تو اوج عصبانيت منطق از يادش نمي رفت.هميشه با منطق و استدلال و برهان حرف مي زد و همه رو قانع مي كرد.تا صبح شد هزار تا نذر كردم.تو دلم مي گفتم:تو كه ميشناسيش.خوب هم اخلاقش تو دستته.پس ديگه ترس نداره.از يكي از دوستام هم همون تازه گيها شنيده بودم كه از هر چيزي بترسي سرت مياد پس به خودم اميد مي دادم كه هيچ اتفاقي نمي افته و من از چيزي نمي ترسم.صبح طبق معمول مامانم از خواب بيدارم كرد.براي اذان صبح بود اومد تو اتاقم كه ديد بيدارم و هنوز دراز كشيده ام.بهش نگاه كردم و لبخند زدم.به نظرم اومد اون هم مثل من نخوابيده بود چون قرمزي از چشماي خوشگلش مي باريد.همين كه من رو ديد گفت:به به. خانوم سحرخيز.پاشو مادر.پاشو نمازت قضا مي شه.بلند شدم.حس مي كردم يه فصل سير كتك خوردم.تمام بدنم درد مي كرد.انگار مامانم فهميد كه گفت:رويا؟ حالت خوبه؟ فقط نگاهش كردم و اومدم بلند شم كه يهو سرم گيج رفت و هيچي نفهميدم.يه صداهايي ميشنيدم ولي نمي تونستم تشخيص بدم كه صداها مربوط به كيه.همه جا رو تار مي ديدم.اومدم بلند شم كه دستهاي مامانم مانعم شد و دوباره خوابيدم.دفعه بعدي كه بيدار شدم يادمه شب بود.و من متحير از اينكه چقدر زود شب شده.هنوز يكم سرگيجه داشتم.چشمامو كه باز كردم چشماي مامانم و بابام رو ديدم كه نگران و قرمز بهم خيره شده بود.از مامانم پرسيدم:امروز چندمه؟ گفت:پنج شنبه است.خوبه پس زياد نخوابيده بودم.يه لحظه صبر كن.اي واي ي ي 3 روز بود كه خواب بودم.متحير بودم از اينكه مگه يه شب بي خوابي چقدر ميتونه آدم رو ضعيف و بيحال بكنه كه اينهمه بخوابه.ولي خوشحال و سرحال بودم كه بابام چيزي به روم نياورده... صبح جمعه بود.قشنگ يادمه.انگار همين ديروز بود.ميگند آدما وقتي بزرگ ميشن و پا به سن ميذارن خيلي راحتتر از اونهايي كه كوچيكترن خاطراتشون به يادشون مياد...سر صبحانه بود كه از حرف بابام يخ كردم.گفت:رويا جان زود صبحانه تو بخور مي خوام باهات مثل يه دوست حرف بزنم.يه چشم گفتم و خودمو با خوردن صبحانه مشغول كردم.بعد هم كه كمك مامانم ظرف ها رو شستم رفتم تو پذيرايي نشستم.بابام هم با اومد كنارم نشست.گفت:خب دخترم از درس و مدرسه چه خبر؟ همه چيز خوب پيش ميره؟براش يه كم از مدرسه و بچه ها و معلم ها صحبت كردم تا اينكه حس كردم ديگه وقتش رسيده و خوب آماده صحبت كردنه.گفت:مي دوني كه براي هر دختري تو هر سني بنا به يه سري شرايط خاص خواستگار پيدا ميشه.درسته؟نيازي به تاييد نداشت.خودم همه چيز رو ميدونستم.گفت:بابا جون اگه دلت شوهر ميخواد و مي خواي سرت به خونه و زندگي و بچه داري گرم بشه و دم پر آدمهايي مثل صغرا خانم و كبري خانم باشي و از زندگي اين و اون سر در بياري به من بگو كه تا تنور داغه نون رو بچسبونم و به يكي از همين ها جواب مثبت بدم كه بري.اما اگه نه،مي خواي براي خودت كسي بشي و دور و برت آدمهاي تحصيل كرده و دكتر مهندس و از فرنگ برگشته باشه از همين الان بهت بگم بايد بچسبي به درست.تا آخر دانشگاهت هم از اين سوسول بازي ها در نياري.حالا خودت تصميم بگير.راستش حس كردم خودش متوجه شد كه تند رفته.آخه من تازه دوم راهنمايي بودم و تا دانشگاه خيلي مونده بود ولي باهام اتمام حجت كرد كه حساب كار بياد دستم.گفتم:مي خوام براي خودم كسي بشم و دوست ندارم شوهر كنم.گفت:الحق كه بچه خودمي.خوشحال و شاد رفت به مامانم گزارش بده كه به خواستگارم جواب رد بده.منم ديگه از فكرش اومدم بيرون.تا اينكه چند روز بعد ديدم دوباره همون پسره اومده دم مدرسه امون و با پررويي داره بهم نگاه مي كنه.منم كه حرفهاي بابام خوب تو گوشم مونده بود سريع طوري راه رفتم كه فكر كنه برام اهميت نداره ولي دل توي دلم نبود.مي خواستم يه جوري بياد جلو.انگار كه خودم هم دوست داشتم بازيگوشي كنم.خلاصه اومد جلو.گفت:سلام.سرم رو انداختم پايين و خودم رو سرگرم بازي با كفش هام كردم.گفت:بخدا مزاحم نيستم.مي خوام فقط باهات حرف بزنم.همين.با كنجكاوي گفتم:در چه مورد؟ديدم اين پا و اون پا مي كنه.گفت:آخه اينجا نمي شه مياي بريم يه جاي خلوت؟من هم هاج و واج مونده بودم كه چي بگم و يه دفعه صداي خودم رو شنيدم كه گفت:باشه بريم.اون اول راه افتاد و من دنبالش.حس عجيبي داشتم يه حالت خلسه بود انگار تو ابرها راه مي رفتم.تا به ته كوچه برسيم به نظرم يه قرن طول كشيد.يه دفه وايسادم.به خودم اومدم.بهش گفتم:فكر نميكني بس باشه راه رفتن؟اگه حرفي داري همين طوري بزن.گفت:مي خوام ازتون بخوام كه با من ازدواج كنيد!!گفتم:ببخشيد؟چي فرموديد؟ گفت:خواهش مي كنم رويا من بدون تو نمي تونم زندگي كنم.من بدون تو هيچم.خشكم زد.برگشتم تو چشماش نگاه كنم كه ديدم داره گريه مي كنه.ميخواستم با تمام وجودم بغلش كنم كه به خودم اومدم و بهش گفتم:مرد كه گريه نميكنه زشته.جوري بهم نگاه كرد كه تا اعماق وجودم رو سوزوند.خوب نگاهش كردم.حس كردم مي تونم بهش تكيه كنم.قيافه اش هم بدك نبود.اون روز اونقدر برام حرف زد كه وقتي برگشتم خونه نزديكي هاي غروب بود.مجبور شدم براي اولين بار به مامانم دروغ بگم.گفتم كلاس فوق العاده داشتم و شام نخورده رفتم خوابيدم.ديگه هر روز مي ديدمش.جوري شده بود كه اگه يه روز نميديدمش بي حوصله و كسل بودم.همه بهم شك كرده بودند.تا اينكه يه روز جمعه بود كه مامانم مهموني داد.تمام فاميل جمع بودن خونه ما.شنيده بودم كه خوانواده بابام اينا هم از خارج برگشتند و در اصل اين مهموني براي حضور اونها بود.از قضا الهه عذاب دوران كودكي من هم اومده بود...هومن!!! از ديدنش خيلي تعجب كردم.اونم همينطوري ماتش برده بود كه از صداي اطرافيان به خودمون اومديم.شروع كردم به پذيرايي و شلوغ بازي در آوردن.اما غافل از اينكه دوباره بحث ميرسه به اونجايي كه من و هومن بايد شيريني خورده هم بشيم.تو اون گير و دار من همش فكرم پيش رضا بود.تا اينكه اسم خودمو از زبون ماماني شنيدم.در حالي كه ميرفتم طرفش گفت:ماشاالله چه بزرگ شدي عزيزم.مهران ديگه بايد يواش يواش به فكر باشي ها.اين هومن ما هم خيلي پسر گليه.يه پارچه آقاست.نميخواي شيريني شونو بخوريم؟منو ميگي وا رفتم.از يه طرف دلم براي رضا تنگ شده بود از يه طرف از اين حرف حرصم گرفته بود.آروم رفتم تو اتاقم.موقع رد شدن از بغل هومن ديدم اونم سرشو انداخته پايين و هيچي نميگه.تو اين فكر بودم كه آيا اون هم به عشق فكر ميكنه؟شايد اونم عاشق يكي ديگه است.رفتم تو اتاقم و شروع كردم به گريه كردن.دلم پر بود آخه ديروز رضا رو نديده بودم امروز هم كه اينطوري.دست به دست هم داده بود تا يه دل سير گريه كنم.تا شب از تو اتاقم بيرون نيومدم. ولي با شنيدن صداي زنگ و اومدن خانواده مادرم انگار دنيا رو بهم دادن.سريع رفتم كه در رو باز كنم.اون شب برخلاف ظهر خيلي خوش گذشت.با بچه هاي فاميل كه تقريبا همسن و سال بوديم زديم تو سر و كله هم و كلي خوشحال شديم.تا اينكه چند روز بعد سر ظهر كه اومدم خونه ديدم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:31 توسط رها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
|
RSS
|